من بهار می شوم تو تنم را پر از شکوفه کن
... آه ای یقینِ گمشده، ای
ماهیِ گریز http://www.shamlou.org/index.php?q=node/509 ... از میان صد بلا من سوی تو بگریختم دست رحمت بر سرم نه یا بجنبان آستین یا روان کن آب رحمت آتش غم را بکش یا خلاصم ده چو عیسی از جهان آتشین یا مراد من بده یا فارغم کن از مراد وعده فردا رها کن یا چنان کن یا چنین ... مولانا دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد تو را بر در نشاند او به طراری که میآید تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمه سوزن اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد جمله چو شهد و شیر شو وز خود خود فقیر شو زانک ز شه فقیر را عشر و زکات میرسد .... پ.ن : مولاناااااا... جواب میده حتا وقتایی که نای حرف زدن هم نداری... سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت
است شش جهت را چه کنم در دل خون پالایی سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم دل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است تلخ آید شکر اندر دهن صفرایی ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی کی بود کز دل خورشید به بیرون آیی آفتابی که ز هر ذره طلوعی داری کوهها را جهت ذره شدن میسایی چه لطیفی و ز آغاز چنان جباری چه نهانی و عجب این که در این غوغایی گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی صورت عشق تویی صورت ما سایه تو یک دمم زشت کنی باز توام آرایی مینماید که مگر دوش به خوابت دیدم که من امروز ندارم به جهان گنجایی ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست همرهان پیش شدستند که را میپایی هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زند شعله دم میزند این دم تو چه میفرمایی شمس تبریز چو در شمس فلک درتابد تابش روز شود از وی نابینایی پ.ن : شعله دم می زند... گفتم آهن دلی کنم چندی ندهم دل به هیچ دلبندی وان که را دیده در جمال تو رفت هرگزش گوش نشنود پندی خاصه ما را که در ازل بودهست با تو آمیزشی و پیوندی به دلت کز دلت به درنکنم سختتر زین مخواه سوگندی یک دم آخر حجاب یک سو نه تا برآساید آرزومندی همچنان پیر نیست مادر دهر که بیاورد چون تو فرزندی ریش فرهاد بهترک میبود گر نه شیرین نمک پراکندی کاشکی خاک بودمی در راه تا مگر سایه بر من افکندی چه کند بندهای که از دل و جان نکند خدمت خداوندی سعدیا دور نیک نامی رفت نوبت عاشقیست یک چندی ... فاز سعدی و استلد شجریان و حال و هوای روزهای جمعه! البته صبح جمعه نه غروبش! آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهای وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت آن نفسی که باخودی بسته ابر غصهای وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت آن نفسی که باخودی یار کناره میکند وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهای وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت جمله بیقراریت از طلب قرار تست طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت جمله ناگوارشت از طلب گوارش است ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت جمله بیمرادیت از طلب مراد تست ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد از مه و از ستارهها والله عار آیدت
در برکههای آینه لغزیده توبهتو!
من آبگیرِ صافیام، اینک! به سِحرِ عشق؛
از برکههای آینه راهی به من بجو!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


