تبليغاتX
من بهار می شوم تو تنم را پر از شکوفه کن!
...

كجايي تو؟

به من بگو


تنها راهِ گریز آیا


فرار به ناكجاآباد است؟



+ نوشته شده توسط مارال در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 17:27 |

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست


و رفاقت، اطمینان خاطر.

 

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند


و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

 

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت


سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز


با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

 

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی


که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست


و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

 

کم کم یاد می‌گیری


که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

 

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی


به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

 

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...


که محکم هستی...

که خیلی می‌ارزی.

 

و می‌آموزی و می‌آموزی

 

با هر خداحافظی


یاد می‌گیری.

 

خورخه لوئیس بورخس

 

+ نوشته شده توسط مارال در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 23:9 |

...

نوبت تو بود که چشم بگذاری

دشت زیر آفتاب

گنجشک بر شاخه

من اما نه دور از تو

پنهان شدم .

دشت و گنجشک را دیدی

برای تو بازی تمام شد.

امروز جایی نه خیلی دور

جا پای رفتن زنی است 

که پیدایش نکرده ای....

 

گراناز موسوی

 

+ نوشته شده توسط مارال در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 14:58 |


 اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سـیــاه
می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم
تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم.

یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!


یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!

 

یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !

نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم
می خواهم ... بدوزمش به سق
… اینگونه فریادم بی صداتر است

!

قیچی یادت نرود
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور کنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشـوی مغزی
مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت
می دانـــی که؟ بایــد واقع بیـــن بود !


صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم

!

یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقیر تقدیمم می کنند !


تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !


و سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکــــــــارد بخر به شکل گردنبند
بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:

 

من یـک انسانم

من هنوز یک انسـانم

من هر روز یک انسانم

غاده السمان

+ نوشته شده توسط مارال در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 20:42 |

ای شادی !

آزادی !

ای شادی آزادی !

روزی که تو بازآیی

با این دل غم پرورد

من با تو چه خواهم کرد ؟

غم هامان سنگین است

دل هامان خونین است

از سر تا پامان خون می بارد

ما سر تا پا زخمی

ما سر تا پا خونین

ما سر تا پا دردیم

ما این دل ِ عاشق را

در راه ِ تو آماج بلا کردیم

وقتی که زبان از لب می ترسید

وقتی که قلم از کاغذ شک داشت

حتی ، حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن می آشفت

ما نامِ تو را در دل

چون نقشی بر یاقوت

می کندیم

وقتی که در آن کوچه ی تاریکی

شب از پی شب می رفت

و هول سکوتش را

بر پنجره ی بسته فرو می ریخت

ما بانگ تو را با فورانِ خون

چون سنگی در مرداب

بر بام و در افکندیم

وقتی که فریبِ دیو

در رخت سلیمانی

انگشتر رایک جا با انگشتان می برد

ما رمز تو را چون اسم اعظم

در قول و غزل قافیه می بستیم

از می از گل از صبح

از آینه از پرواز

از سیمرغ از خورشید

می گفتیم

از روشنی از خوبی

از دانایی از عشق

از ایمان از امید

می گفتیم

آن مرغ که در ابر سفر می کرد

آن بذر که در خاک چمن می شد

آن نور که در آینه می رقصید

در خلوت دل با ما نجوا داشت

با هر نفسی مژده ی دیدار ِ تو می آورد

در مدرسه در بازار

در مسجد در میدان

در زندان در زنجیر

ما نام ِ تو را زمزمه می کردیم

آزادی!

آزادی !

آزادی !

آن شب ها، آن شب ها ، آن شب ها

آن شب های ظلمت وحشت زا

آن شب های کابوس

آن شب های بیداد

آن شب های ایمان

آن شب های فریاد

آن شب های طاقت و بیداری

در کوچه تو را جُستیم

بر بام تو را خواندیم

آزادی !

آزادی !

آزادی !

می گفتم :

روزی که تو بازآیی

من قلب جوانم را

چون پرچم پیروزی

بر خواهم داشت

وین بیرق خونین را

بر بام بلند تو

خواهم افراشت

می گفتم :

روزی که تو باز آیی

این خون ِ شکوفان را

چون دسته گل سرخی

در پای تو خواهم ریخت

وین حلقه ی بازو را

در گردن مغرورت

خواهم آویخت

ای آزادی !

بنگر !

آزادی !

این فرش که در پای تو گسترده ست

از خون است

این حلقه ی گل خون است

گل خون است

ای آزادی !

از ره خون می آیی

اما می آیی و من در دل می لرزم :

این چیست که در دست تو پنهان است ؟

این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟

ای آزادی !

آیا با زنجیر

می آیی ؟

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده توسط مارال در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 16:28 |
آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم...

آنقدر هست که تغییر قضا ....

..برگشتم... اما دارم خالی میشم .. از همه ی حس های خوب آروم آروم خالی میشم ....

+ نوشته شده توسط مارال در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 16:50 |
درباره ی کوچک شدن دنیا
 
دور دنیا هم که چرخیده باشی
 
باز دور خودت چرخیده ای
 
راه دوری نخواهی رفت
 
حتا در خواب های آب رفته ات
 
که تیک تیک بیداری مدام
 
تهدیدشان می کند.
 
می گویند دنیا کوچک شده است
 
و استوا در آینده ای نزدیک
 
همسایه ی خونگرم قطب خواهد شد.
 
نه همسفر خوش باور
 
دنیا هرگز کوچک نمی شود
 
ما کوچک شده ایم
 
آنقدر کوچک که دیگر
 
هیچ گم کرده ای نداریم .
 
دلخوشیم که در نیمه ی تاریک دنیا
 
کسی ما را گم کرده است
 
و دارد در به در
 
دنبالمان می گردد.
 
کسی که زنگ در را
 
همیشه بعد از هجرت ما
 
به صدا در خواهد آورد.
 
                                                              عباس صفاری
+ نوشته شده توسط مارال در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 21:59 |

....

صدا کن مرا

صدای تو خوب است .

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید .

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم .

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است .

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.

و خاصیت عشق این است .

کسی نیست ،

بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم .

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم .

بیا زودتر چیزها را ببینیم .

ببین ، عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی مبدل می کنند .

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام .

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را .

مرا گرم کن

....

و آن وقت من ، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم ،

ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید.

سهراب سپهری

+ نوشته شده توسط مارال در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 13:32 |

چند بار امید بستی و دام بر نهادی

تا دستی یاری دهنده

کلامی مهر آمیز

نوازشی

یا گوشی شنوا به چنگ آری؟

چند بار

دامت را تهی یافتی؟

از پا منشین

آماده شو که دیگر بار و دیگر بار

دام باز گستری !

مارگوت بیکل

+ نوشته شده توسط مارال در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 20:53 |

خداوندا ، از شک های ما مراقبت کن ، زیرا شک ، شیوه ای برای نیایش است وشک است که

 ما را به رشد وا می دارد ، چرا که وا می داردمان که بی ترس ، به پاسخ های بی شمار یک

 پرسش بنگریم .و تا این امر ممکن باشد،

 

خداوندا، از تصمیم های ما مراقبت کن ، زیراکه تصمیم شیوه ای برای نیایش است .به ما شهامت

ببخش ، تا پس از شک بتوانیم میان دو راه یکی را برگزینیم . که " آری " ما همواره " آری "

باشد و " نه " ما همواره " نه ".که وقتی راهی را برگزیدیم ، دیگر به پشت سر ننگریم و نگذاریم

پشیمانی ، روح ما را ویران کند. و تا این امر ممکن باشد،

 

خداوندا، از اعمال ما مراقبت کن ،زیرا عمل ، شیوه ای برای نیایش است . کاری کن تا نان

روزانه ی ما ، بهترین ثمری باشد که درون خویش داریم .که بتوانیم ، پس از کار و عمل ، اندکی

از عشقی را که دریافت می کنیم ، نثار کنیم . و تا این امر ممکن باشد ،

 

خداوندا، از رویاهای ما مراقبت کن ، چرا که رویا داشتن شیوه ای برای نیایش است .کاری کن

تا فارغ از سن و سال و شرایط ، شعله ی مقدس امید و پایداری را در قلب خود روشن نگاه

داریم . وتااین امر ممکن باشد ،

 

خداوندا ، همواره به ما شیفتگی ببخش ، زیرا شیفتگی ، شیوه ای برای نیایش است .شیفتگی است

که ما را به آسمان و زمین می پیوندد ، به بزرگسالان و کودکان ، و به ما می گوید آرزو مهم

 است و سزاوار تلاش ما . شیفتگی است که به ما می باوراند همه چیز ممکن است ، اگر به

آنچه می کنیم ، کاملا متعهد باشیم . و تا این امر ممکن باشد ،

 

پروردگارا ، از زندگی ما مراقبت کن ، زیرا زندگی یگانه راهی است که برای تجلی معجزه ی

تو داریم .باشد که زمین ، همچنان بذررا گندم کند و ما همچنان گندم را نان کنیم . و این ممکن

است ، تنها اگر عشق بورزیم ، هرگز تنها نمانیم . همراهی ات را همواره ارزانی ما کن و

همراهی کن مردان و زنانی را که شک دارند ، عمل می کنند ، رویا می بینند ، شیفته اند و

زندگی می کنند ، به گونه ای که انگار هر روزشان ، سراسر وقف جلال توست .

 

آمین

پائولوکوئلیو- چون رود جاری باش

+ نوشته شده توسط مارال در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 21:22 |


Powered By
BLOGFA.COM