تبليغاتX
من بهار می شوم تو تنم را پر از شکوفه کن








من بهار می شوم تو تنم را پر از شکوفه کن

ای یار جفا کرده پیوند بریده

این بود وفاداری و عهد تو ندیده

 

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم

 گرگ دهن آلوده‌ی یوسف ندریده

 

ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند  

 افسانه‌ی مجنونِ به لیلی نرسیده

 

در خواب گزیده لب شیرین گل اندام

از خواب نباشد مگر انگشت گزیده

 

بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم  

چون طفل دوان در پی گنجشک پریده

 

مرغ دل صاحبنظران صید نکردی

الا بکمان مهره‌ی ابروی خمیده

 

مِیلت به چه ماند؟ به خرامیدن طاووس

غمزت؛ به نگه کردن آهوی رمیده

 

گر پای بدر مینهم از نقطه شیراز

ره نیست تو پیرامُن من حلقه کشیده

 

با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد

رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده


روی تو مبیناد دگر دیده سعدی

گر دیده به کس باز کند روی تو دیده

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 12:50 توسط مارال | |

حکایت بارانی بی امان است

این گونه که من

دوستت می دارم .

 

شوریده وار و پریشان باریدن

بر خزه ها و خیزاب ها

به بی راهه و راه ها تاختن

 

بی تاب و بی قرار

دریایی جستن

و به سنگچین باغ پسته دری سر نهادن

و تو را به یاد آوردن

چون خونی در دل

که همواره

فراموش می شود .

 

حکایت بارانی بی قرار است

این گونه که من

دوستت می دارم .

 

شمس لنگرودی

...

پ.ن : هوا بارونیه، تو از من دلگیر  ِ دلگیری و من ... دوستت دارم ...

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 13:34 توسط مارال | |

....مست و خراب با هزار چرا در سر..

...

هزار چرا در دل...

هزار آیا و اما و دریغ...

هزار ای کاش...

..ای وای به دردی که درمان ندارد

فتادم به راهی که پایان ندارد..

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 23:57 توسط مارال | |

.....

سخن از مهر من و جور تو نيست

سخن از

متلاشي شدن دوستي است

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنايي با شور؟

و جدايي با درد؟

و نشستن در بهت فراموشي

يا غرق غرور؟

من چه ميگويم آه

با تو اكنون چه فراموشي ها

با من اكنون چه نشستن ها، خاموشي هاست...

حمید مصدق

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 16:45 توسط مارال | |

.. در آتشم ، در آبم چون محرمی نیابم

کنجی روم که یارب این درد را دوا کن..

...

حتی نپرسیدی چرا!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 15:38 توسط مارال | |

... نه آن صد قافله دل، اما نمی شد همان یک دلی را که عاشقش بودم، دریغ نمی کردی؟
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 20:28 توسط مارال | |

..بی عمر زنده ام من و اینم عجب مدار ....
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:16 توسط مارال | |

... دل تنگم.... همین و بس!
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 14:1 توسط مارال | |

به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود

که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود

حدیث عشق که ار حرف و صوت مستغنیست

به ناله ی دف و نی در خروش و ولوله بود

مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت

ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود

دل از کرشمه ی ساقی به شکر بود ولی

ز نامساعدی بختش اندکی گله بود

قیاس کردم و آن چشم جاودانه ی مست

هزار ساحر چون سامریش در گله بود

بگفتمش به لبم بوسه ای حوالت کن

به خنده گفت کیت با من این معامله بود؟

ز اخترم نظری سعد در رهست که دوش

میان ماه و رخ یار من مقابله بود

دهان یار که درمان درد حافظ داشت

فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود...

...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:43 توسط مارال | |

...

كجايي تو؟

به من بگو


تنها راهِ گریز آیا


فرار به ناكجاآباد است؟



نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:27 توسط مارال | |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت

كد آهنگ جدید

پخش موزیك آنلاین