من بهار می شوم تو تنم را پر از شکوفه کن
ای
یار جفا کرده پیوند بریده این
بود وفاداری و عهد تو ندیده در
کوی تو معروفم و از روی تو محروم گرگ دهن آلودهی یوسف ندریده ما
هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند افسانهی مجنونِ به لیلی نرسیده در
خواب گزیده لب شیرین گل اندام از
خواب نباشد مگر انگشت گزیده بس
در طلبت کوشش بی فایده کردیم چون
طفل دوان در پی گنجشک پریده مرغ
دل صاحبنظران صید نکردی الا
بکمان مهرهی ابروی خمیده مِیلت
به چه ماند؟ به خرامیدن طاووس غمزت؛
به نگه کردن آهوی رمیده گر
پای بدر مینهم از نقطه شیراز ره
نیست تو پیرامُن من حلقه کشیده با
دست بلورین تو پنجه نتوان کرد رفتیم
دعا گفته و دشنام شنیده روی
تو مبیناد دگر دیده سعدی گر
دیده به کس باز کند روی تو دیده حکایت بارانی بی امان است این گونه که من دوستت می دارم . شوریده وار و پریشان باریدن بر خزه ها و خیزاب ها به بی راهه و راه ها تاختن بی تاب و بی قرار دریایی جستن و به سنگچین باغ پسته دری سر نهادن و تو را به یاد آوردن چون خونی در دل که همواره فراموش می شود . حکایت بارانی بی قرار است این گونه که من دوستت می دارم . شمس لنگرودی ... پ.ن : هوا بارونیه، تو از من دلگیر ِ دلگیری و من ... دوستت دارم ... ... هزار چرا در دل... هزار آیا و اما و دریغ... هزار ای کاش... ..ای وای به دردی که درمان ندارد فتادم به راهی که پایان ندارد..
سخن از مهر من و جور تو نيست سخن از متلاشي شدن دوستي است و عبث بودن پندار سرور آور مهر آشنايي با شور؟ و جدايي با درد؟ و نشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور؟ من چه ميگويم آه با تو اكنون چه فراموشي ها حمید مصدق کنجی روم که یارب این درد را دوا کن.. ... حتی نپرسیدی چرا!!!! که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود حدیث عشق که ار حرف و صوت مستغنیست به ناله ی دف و نی در خروش و ولوله بود مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود دل از کرشمه ی ساقی به شکر بود ولی ز نامساعدی بختش اندکی گله بود قیاس کردم و آن چشم جاودانه ی مست هزار ساحر چون سامریش در گله بود بگفتمش به لبم بوسه ای حوالت کن به خنده گفت کیت با من این معامله بود؟ ز اخترم نظری سعد در رهست که دوش میان ماه و رخ یار من مقابله بود دهان یار که درمان درد حافظ داشت فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود... ...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


